تبليغاتX
یه غریبه ی آشنا


یه غریبه ی آشنا

...در آن سوی خیال من کسی است که برای او می نویسم...

 

 

اين روزها

سهم من از قاصدک ها

تنها فقط

ديدن و رقصيدنشان

در باد است

چرا ديگر برايم از تو

خبر نمي آورند؟!!!

 

 
هر انکه یار خواهد یار بسیار
ولیکن فرق دارد یار با یار
دل من سایه لطف تو میخواست
و گرنه سایه دیوار بسیار

به شقایق سوگندکه تو بر خواهی گشت
من به این معجزه ایمان دارم
منتظر باید بود تا زمستان برود
غنچه ها گل بکنند

******

 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

******


نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
...نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد

******


 ” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “


چـه جمـلـه ای !


پــــُر از کـلیـشه ...


پـــُـر از تـهـوع ...


جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :


” ســرد اسـت  “...


یـخ نمـی کنـی ...


حـس نـمی کنـی ...


کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه


چـه سرمایـی را گـذرانـدم

 ******

آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو
عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:48 توسط سارا ساکت| |

 

بردیدگانم امشب .مهتاب بوسه می زد

بانوی سبز باران .بر آب بوسه می زد

 

همچون ترانه ی شب. شبنم به وسعت عشق...

بر دست مهربانش .بی تاب بوسه می زد

آپلود

 ننگـــــرم در تـــو، در آن دل بنگــرم
تحفـــه او را آر ، ای جــــان بــــردرم

با تـــو او چــون است ؟ هستم من چنان
زیـــر پـــــای مــــادران باشــد جنــــان

    ...روز مـــــــادر مبــــــارک ...





 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:11 توسط سارا ساکت| |

 

آپلود

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

 

کنارم هستی و باز هم بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

 

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری

 

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

 

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم

روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط سارا ساکت| |

 

چند شنبه اش مهم نیست!
اما...
این نگاه
تنها آتشی بود
که عاجزم کرد از پریدن!

چند شنبه اش مهم نیست!
اما...
این آتش
سرخی احساسم را
میهمان زردی فاصله ها کرد!

آری !
این رقص "سور" عشق
همیشه خدا "چهارشنبه" است !

 گاهی میخواهم خودم باشم

بی هیچ رویایی

اما شعر مجالی

برای بی تو بودن نمی دهد

.... و

آغاز می شوی

.

.

.

 

دلم زیباترین دل هاست امروز
درون این دلم غوغاست امروز

دلم را در طبق بنهاده بودم
دهم آن را به دست یار امروز

.

.

.

 

مــــدتـــــــــــ هــاستــــــــــ

از دور نگـــاهــــم میــکنــی

و مـن مــدتـــــــ هــاستــــــ

تمـــام قشنگــی دنیــا را در همیـن می بینـــم...!

.

.

.

 

دیـوانـه ام . . .

امشب رگ دیوانگـی اَم بالا زده !

نـه موسیقـی ، نـه سـڪوت . . .

هیچ چیز ایـن دیـوانه را تسـڪین نـمـی دهد !

جز رنگ نگاه مهربانت !

میفهمـی ؟

.

.

.

گـــاهـــی فکــــــر میکنـــــــم

کـه کـار تـــــو سختــــــــ تــر از مـــن استــــــ !

مـــن یکـــــ دنیـــا دوستـتـــــــــ دارم

و تــو زیـر باران ایـــن همــه عشـــق

کمـــــــــــــــر خـــــــــــم نمیکنــی...!

.

.

.

در هیاهوی بین آدم ها...گمشده ام...

دیگر حتی جاده ها هم تو را در سر راهم قرار نمیدهند...

عزیــــز من...خیلی وقت است از نگاهــــــــت دورم"

.

.

.

باران نگاهت را بر من ببار و بگذار زیر این باران زلال پاک شوم

دستهای ناتوان و خسته ام را بگیر

.

.

.

تو را از دور می بینم كه می آیی

تو را از دور می بینم كه می خندی

تو را از دور می بینم كه می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

.

.

.

ديـــــر نـــكــــن . . .

دلــــــم را آب دادم ،

آمـــاده ي قـــــربـــانـــــي اســـت...

.

.

.

مینویسم” د ی د ا ر”
.
.
.
تو اگر بی من و دل تنگ منی . . .

یک به یک فاصله ها را بردار . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 1:1 توسط سارا ساکت| |

 

چقـــدر دوستـــــــ دارم

بــا خیــــال راحتــــــــــ ،

یکــــــ نفـس عمیـق بکشـــم

از بــوی آرامـــش وجــود تـــو...!

.

.

.

یعنــــی میــــشه...؟!

اسمت ادامه ی من شده
مثل نفس کشیدن شده...
این حس از تو گفتن
این بغض هرشب من شده...
.
.
.
سلام خوب من...
 
نمیخوام با شنیدن حرفام خودت رو ناراحت کنی
خوب من...
تو هیچی نگو فقط اجازه بده دوست داشته  باشم...
اجازه بده عاشقت باشم...
من هیچی ازت نمیخوام...
من با این عشق خوشبختم و این خوشبختی رو مدیون توام...
مدیون قلب دریایی تو...
با اینکه زندگی کردن کنار تو بزرگترین حسرت زندگی منه اما من با وجود این فاصله باز هم تورو کنارخودم حس میکنم و همین برام کافیه...
ممنونم که اجازه دادی عاشقت بشم...
تو به من نفس دادی...
من با تو...
حتی باخیال تو خوشبخت ترینم...

با اینکه این آسمون باما سر ناسازگاری داره و جاده ها اگه پر از برف باشه روزای انتظار من بیشتر میشه...

بااینکه ماه هاست از نگاه کردن به چشمای قشنگت محرومم...

اما باز هم صبر میکنم...

شاید بالاخره برفا آب شدن...

شاید راه ها باز شدن...

مهم اینه که تو جات توی قلب منه نه هیچ جای دیگه...

من بدون خنده های تو نمیتونم نفس بکشم...

بدون صدای پرصلابتت نمیتونم طاقت بیارم...

بیشتر از همیشه عاشقتم...

این روزا بیشتر از قبل چشمام به قلبم حسودی می کنن!

چشمام نمیتونن تورو ببینن و گاهی بخاطر همین خیس اشک میشن...

اما قلبم...

همیشه تورو احساس میکنه...

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 1:13 توسط سارا ساکت| |

 

سرِ ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هر چه بر سر ما مي‏رود اراده اوست

نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه‏ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
كه چون شكنج ورق‏هاي غنچه تو بر توست

نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس
بسا سرا كه در اين كارخانه سنگ و سبو ست

مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را
كه باد غاليه‏سا گشت و خاك عنبر بوست

نثار روي تو هر برگ گل كه در چمن است
فداي قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي كلك بريده زبان بيهده‏گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا كه حال نكو در قفاي فال نكوست

نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
كه داغدار ازل همچو لاله‌ي خودرو ست

 آپلود

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست


به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست


من گدا و تمنّای وصل او هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست


دل صنوبریم، همچو بید لرزانست
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست 

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ خوش خوان غلام و چاکر دوست

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:54 توسط سارا ساکت| |

 

سلام خوب من

.

.

.

خداوندا به فرشتگانت بسپار ...

که در لحظه لحظه نیایش خویش عزیزان مرا از یاد نبرند ...

سال نوت مبارک...

آسمان غرق خیالست کجایی آقا،

اولین روزهای سال است کجایی آقا،

یکنفس عاشق اگر بود زمین میفهمید،

عاشقی بی تومحال است کجایی آقا.

« اللهم عجل لولیک الفرج »

             



 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:28 توسط سارا ساکت| |

 

یادَم باشد بگویـَمَـت
    دیگر از این لبخنـدهآ
    آن هم ناگهـــانی،

نثـآر ِ چشمهای ِ
    بیقــرارَم نکنی؛
    دلــَم
   طاقت این همـِ عاشقی ِ یک جآ را ندارد

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

    تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

    تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
    لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

    كه از قلبم بر قلم و كاغذ می چكد
    لمس کن گونه هایم را که خیس اشك است و پُر شیار ...
    لمس کن لحظه هایم را ...
    تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬

    لمس کن این با تو نبودن ها را
    لمس کن...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:21 توسط سارا ساکت| |

 

 عکس

بارون …
می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام
بارون
وای از این گذر دورون

بارون …
میاره برام یاد تو
گرمی خاطرات تو
بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شبای تار گذشت
صبح غمبار گذشت
اما این قلب من
لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه
با چشمای بارونی
منتظر می مونم
تنها تو می دونی
خونه بی تو شده
زندون خاطره
یاد تو می باره
از پشت پنجره

ای تو بهار من
ای تو دلدار من
بی تو خزون شده
آخر کار من
طی شده عمر من
پشت این پنجره
بغض ابرای دل
ریخته تو حنجره

باورن …
می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام
بارون
وای از این گذر دورون

بارون …
میاره برام یاد تو
گرمی خاطرات تو
بارون
وای از این گذر دورون

           اجرا: ایلیا منفرد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:36 توسط سارا ساکت| |

 

تمام خاطرات من دوباره زنده می شود
به شوق دیدنت دلم مثل پرنده می شود

برای فصل عاشقی دوباره شعر گفته ام
نه از غم جدایی اش برای وصل گفته ام

زمین به زیر پای من دوباره سبز می شود
و آسمان سقف من آبی تازه می شود

نگاه گرم و دلنشین پر از ترانه می شود
لبخند قرمز و قشنگ چه جاودانه می شود

صدا بزن مرا بگو که عاشقم به عشق تو
هزار بار بگو بگو چه عاشقانه می شود

دوباره دست گرم تو به قلب من گره زده
صدای قلب من شنو به خاطر تو می زند

 عکس 

بیا بیا دلدار من
درآ درآ در کار من
توی توی گلزار من
بگو بگو اسرار من

ای فخر من سلطان من
فرمانده و خاقان من
چون سوی من میلی کنی
روشن شود چشمان من

هر جا روم با من روی
هر منزلی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی
دام مرا خوش آهویی

بیا بیا دلدار من
درآ درآ در کار من
بیا بیا دلدار من
درآ درآ در کار من

ای فخر من سلطان من
فرمانده و خاقان من
چون سوی من میلی کنی
روشن شود چشمان من

صبر مرا درهم زنی
عقل مرا درهم شدی


دل را کجا پنهان کنم
دل را کجا پنهان کنم
در دلبری تو بی حدی

چون می روی
بی من مرو
ای جان جان
بی تن مرو

و از چشم من بیرون مشو
ای شاهده تابان من

بی پا و بی سر کردی مرا
بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان از در درآ..
ای یوسف کنعان من...


بیا بیا دلدار من دلدار من
درآ درآ در کار من در کار من
تویی تویی گلزار من گلزار من
بگو بگو اسرار من اسرار من


بیا بیا درویش من درویش من

 مرو مرو از پیش من از پیش من
تویی تویی هم کیش من هم کیش من

 تویی تویی هم خویش من هم خویش من


هر جا روم با من روی با من روی

 هر منزلی محرم شوی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی مونس تویی

 دام مرا خوش آهوی خوش آهوی


ای شمع من بس روشنی بس روشنی

در خانه​ام چون روزنی چون روزنی
تیر بلا چون دررسد چون دررسد

هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی


هر جا تویی جنت بود جنت بود

هر جا روی رحمت بود رحمت بود
چون سایه​ها در چاشتگه

فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود

 

فضل خدا همراه تو همراه تو 

امن و امان خرگاه تو خرگاه تو
بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا

پیوسته در درگاه تو درگاه تو

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:28 توسط سارا ساکت| |

Design By : Night Melody